میله هایش همه مهر
لحظه هایش همه آبی چو سپهر
نه کلیدی که از آن حبس براند ما را
نه صدایی که به بیرون بکشاند ما را
هر دو زندانی و افسانه ی غم بی حاصل
هر دو در بند هم و حس رهایی مشکل
کاش دنیا قفسی داشت برای من و تو ...
یک قفس مملو نور
یک قفس ، قصر بلور
در هوا موج زده یک رنگی
ریشه سوزانده غم و دلتنگی
قفس سبز ، خود آزادی
فصلی از عشق و شکوه و شادی
کاش دنیا قفسی داشت برای من و تو
اه ای ابی ارام صميمی دريا٬ای لطافت ز تن تو پيدا
تو ظريفی مثل عمق يک رويا٬تو قشنگی به قشنگی دريا
اشک چشمان تو هنگام غروب می فشاند خون بر دل يخزده ی بيمارم
راستی تو چرا تنهايی٬تو چرا بی ياری
تو چرا بی تابی٬تو که خورشيدطلايی قشنگ صبح را به قلبت می بخشد
تو که مهتاب سپيد خواب را به دو چشمانت می بخشد
تو که باران لطيف گردنبند مرواريد را به وجودت می بخشد
تو چرا گريانی٬تو چرا نالانی

عشق يعني خون دل يعني جفا
عشق يعني درد و دل يعني صفا
عشق يعني يك شهاب و يك سراب
عشق يعني يك سلام و يك جواب
عشق يعني يك نگاه و يك نياز
عشق يعني عالمي راز و نياز
عشق يعني تا ابد فاني شدن
عشق يعني عابد و زاهد شدن
عشق يعني همچو ليلا خون شدن
یا چو مجنون راهی صحرا شدن
عشق یعنی تیشه فرهاد ها
عشق یعنی عالم فریاد ها
عشق یعنی زخم کوه بیستون
عشق یعنی ناله های درد و خون
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
عشق یعنی یکه و تنها شدن
عشق یعنی التماس و انتظار
عشق یعنی تا ابد با من بمان
